دست نوشته های من : ( آنچه از دل بر آید )
سلام ، نه نمیگم سلام ، میدونی چرا ؟ نه نمیدونی! چون حسم میگه این سلامه که منو از تو دور میکنه ، یه کلمه هم یه کلمه اس واسه زودتر رسیدن حرفم به تو . واسه اولین بار سلام بی سلام ، جاشو سه نقطه میزارم که نگی جاشو تصاحب کردم ، ...، خب حالا میرم سر اصل مطلب ، یادته چند روز پیش چه روزی بود؟ خب خدا رو شکر حداقل اون روز رو یادته ، میدونی سال قبل تو همین روز چه اتفاقی افتاد ؟ بازم میدونم که نمیدونی آخه یه وقت های حساس که میرسه میشی عینهو مرده متحرک البته دور از جون ، هیچ کیو هیچ چیو تو این زمان ترجیح میدی نبینی و نشنوی . خب یادت نیست مشکلی نیست یادت میارم ، فکر کنم مضمون این نامه رو بخونی همه چیز یادت بیاد ...
" با هفت آسمون پر از گلهای میخک ، با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک ، یه قلب مهربون با یه حس بی قرار و کوچک فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارک گل من .
سلام امروز بهترین روز زندگی منه خیلی انتظارشو کشیدم تا این روز اومد ، من چیزی ندارم که بهت هدیه کنم جز یه قلب همیشه عاشق ، مختاری قبول کنی یا نکنی ، و البته یه تبریک ساده تولد .پشت سر گذاشتن 2۳ بهار زندگیست مبارک . "
خب خوندی ، همه چیز یادت اومد ، دقیفا یه سال قبل همین روز درست ساعت 6:50 صبح این نامه با همین مضمون به دستت رسید ، چرا تعجب کردی ؟!! لابد با خودت میگی این چرندیات چیه که سر هم کردم و بهت میگم ! خب کمی صبور باش و ادامه اشو بخون ، بازم مضمکون این نامه که برای چنین روزی برات نوشتم رو بخون ...
" 24اُمین بهار زندگیت را تنایی جشن میگیرم تا همیشه یادت بماند که روزی کسی توی زندگی ام بود که دوستش بدارم و تولدش را با خودش جشن بگیرم . "
خب اینم خوندیش حتما فهمیدی که قرار بوده این نامه تو همین سال و همین روز بدستت برسه ، اما چرا نرسیده ! یه کمی دیگه صبور باشی جواب چراتو هم میگیری اما نه الان ! ....
لابد با خودت میگی چرا نوشتم روزی کسی توی زندگی ام بود ؟! ...
درست یه سال پیش همین روز و همون ساعت قلبم رو دو دستی بهت هدیه کردم بودن اینکه یه تشکر خشک و خالی ازم بکنی ، بی تفاوت بی تفاوت از کنارش گذشتی ...
مهم نیست که بی تفاوت بودی ، مهم نیست که بهترین عضو بدنم رو بهت هدیه دادم ...
این چرندیات رو بلغور کردم که بهت بگم اون عضو قرمز و کوچیک بدنمو که توی این یک سال فقط به خاطر تو تپید رو پس بدی ! فکر نکن خسیس شدم ، فکر نکن اون قلب دیگه به دردم میخوره و میتونه برگرده به بدنم واسه ادامه حیات یا میخوام به کسی دیگه تقدیمش کنم ! ...
اون قلب نه واسه ادامه حیات خوبه و ن به درد کس دیگه ای میخوره چون اون توی یک سال توی دستا ی تو له شده ، پس کسی یه قلب له شده رو قبول نمیکنه ! از بابت ادامه حیات من هم نگران نباش چون خیلی وقته یه سنگ آسمونی رو از اون بالای سرم چیدمش و گذاشتم جای قلب از دست داده ام ...
حالا با خودت میگی چرا سنگ ؟ چون نه مهربونه و نه احساس داره که گول بخوره و عاشق بشه و یه بار دیگه بخوام تقدیمش کنم به یه نامرد دیگه مثل خودت ...
خب حالا جواب چرای اون بالاتو بگیر ... اون نامه بدستت نرسید چون منتظر یه فرصت بودم که قلبمو ازت پس بگیرم ، میدونم میگی هدیه که هیچ وقت پس نمیگیرن ! اما هدیه ای که بی مصرف باشه و سراغشو نگیری همون بهتر که ازت پس بگیرم چون میخوام همیشه جلوی چشام باشه که اگه اون قلب سنگی یه وقت خواست آب بشه یادم باشه دل سپردن اونم توی این دنیای کثیف اونم یه طرفه یه حماقت بزرگه ...
" پس خیلی محترمانه لطف کن قلبمو پس بده ..."
( اگه خیلی چیزا توی این نوشته هام تغییر کرده تقصیر من نیست ، تقصیر خودته که کارمو خراب کردی . )


